از نوشتن این جمله ها متنفرم. جمعه، هشت ، هشت ، هشتاد و هشت جلوی ساختمان هشت، دانشکده برق قدیم !
ای کاش جای اینهمه خیانت و کثافتکاری و کارهایی عجیب غریبی که از اطرافیانم شنیدم، هیچ کس رو نه میدیدم، نه چیزی میشنیدم ، نه ... ای کاش همون خاطره هایی که خودم خیلی جاهاش رو غبار گرفته بودم تا به نظرم خوب بیان، حفظ می کردم ...
خیانت و کثافتکاری حدی نداره ! من موندم و یک سوال ساده که : به کی میشه اعتماد کرد ؟